دوستانه ها
. . . . . . . آری که چه بی رحمانه آمده است که بماند برای همیشه . . . . . . . . . . . . . . . . . . . غم تو در دل من. . . . . . . . . . . .




آدم برفی


تو را ساختم با اون برفا ، آدم برفی

تو اون شب اومدی دنیا ، آدم برفی

شبی که عمرش از هر شب دراز تر بود

به او شب ما می گیم ، یلدا ،

آدم برفی

یه جورایی من و تو عین هم هستیم

توام تنها ، منم تنها ، آدم برفی

من عاشق بودم و خواستم پناهم شی

توام عاشق بودی اما ، آدم برفی

همه انگار پی اونن که کم دارن

تو بودی عاشق گرما ، آدم برفی

منم از عشقم و اسمش واست گفتم

نوشتم با دستام زیبا ، آدم برفی

تو خندیدی و گفتی ، قلبت از یخ نیست

تو عاشق بودی عین ما ، آدم برفی

تو گفتی که براش می میری و مردی

آره مردی همون فردا ، آدم برفی

دیگه یخ سمبل قلبای سنگی نیست

سفیدی داشتی و سرما ، آدم برفی

تو آفتاب و می خواستی تا دراومد اون

واسش مردی ، چه قدر

زیبا ، آدم برفی

نمی ساختم تو رو ای کاش واسه بازی

تو یه پروانه ای حالا ، آدم برفی

چه آروم آب شدی ، بی سر و صدا رفتی

بدون پچ پچ و غوغا ، آدم برفی

کسی راز تو رو هرگز نمی فهمه

چه قدر عاشق ، چه قدر رسوا ، آدم برفی

من اما با اجازت می نویسم که

تو روحت رفته به

دریا ، آدم برفی

تو روحت هر سحر خورشید و می بینه

می بینیش از همون بالا ، آدم برفی

ببخشید که واسه بازی تو را ساختم

قرار ما شب یلدا ، آدم برفی

 

 

 




چهارشنبه 18 دی 1392
:: 10:07 ::  نويسنده : حمیدرضا زارعی

ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﺍﺳﯿﺮ ﭘﺪﺭﯼ ﻋﯿﺎﺵ، ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪﺵ ﻓﺮﻭﺵ ﺷﺒﺎﻧﻪﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩ! ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﭘﺪﺭﯼ ﻧﺰﺩ ﺣﺎﮐﻢﭘﻨﺎﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﺼﻪ ﺧﻮﺩﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ. ﺣﺎﮐﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﺷﻬﺮﺍﻣﺎﻧﺖ ﺳﭙﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺎﻥﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﺯﺍﻫﺪ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐﺍﻭﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ......

ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﺮﯾﺨﺖﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻃﺮﺍﻑﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦﻭﺿﻊ، ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ، ﺍﯾﻨﺠﺎﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ !!!؟ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﯿﺸﻪ ﻭ ﺟﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺭﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻥﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺧﯿﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﭼﻨﺎﻥ، ﺑی ﭙﻨﺎﻩ ﻣﺎﻧﺪﻡ. ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﻭ ﻣﮑث ﻭ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﻭ ﺭﺍﮔﻔﺘند ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﻣﺎ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﻣﯿﺂﯾﯿﻢ. ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺮﺳﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﭼﮕﻮﻧﻪﺑﮕﺬﺭﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﺩﯾﺪ ﺑﺮ ﺯﯾﺮ ﻭﺑﺮﺵ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻮﺳﺘﯿﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺳﺮﻣﺎ ﻫﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥﮐﻠﺒﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﺮﺩﻧﺪ! ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﮐﻪ:

ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﮔﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺷﺪﻡ،

ﺧﻮﻥ ﺻﺪ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺴﺖ ﻓﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،

ﻭﺳﻂ ﮐﻌﺒﻪ ﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻪ ﺑﻨﺎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،

ﺗﺎ ﻧﮕﻮﯾﻨﺪ که ﻣﺴﺘﺎﻥ ﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﯿﺨﺒﺮﻧﺪ!




چهارشنبه 11 دی 1392
:: 09:27 ::  نويسنده : حمیدرضا زارعی

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

 

 

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری


لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری

 

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری


با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری


صندلیهای خمیده، میزهای صف‌کشیده
خنده‌های لب پریده، گریه‌های اختیاری


عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، صندلیهای خماری


سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری


عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری


روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری

 

قیصر امین پور

 

 

 

 

 

 




چهارشنبه 04 دی 1392
:: 09:44 ::  نويسنده : حمیدرضا زارعی

ماجـرای کـلاغ عـــاشــق!


 عکس   ماجرای کلاغ عاشق !

 

 

 

یه روزی آقـــای کـــلاغ
یا به قول بعضیا جناب زاغ

 

رو دوچرخه پا می زد

رد شدش از دم باغ

 


پای یک درخت رسید،
صدای خوبی شنید


نگاهی کرد به بالا،
صاحب صدا رو دید


یه قناری بود قشنگ،
بال و پر، پر آب و رنگ

وقتی جیک جیکو می‌کرد،
آب می‌کردش دل سنگ



 عکس   ماجرای کلاغ عاشق !

قلب زاغ تکونی خورد،
قناری عقلشو برد

 




ادامه مطلب ...


چهارشنبه 04 دی 1392
:: 09:17 ::  نويسنده : حمیدرضا زارعی

ببخشید شما ثروتمندید؟


هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.
هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.
پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.
گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.
بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!»
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.
لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.
مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماریون دولن

 




چهارشنبه 04 دی 1392
:: 09:04 ::  نويسنده : حمیدرضا زارعی

حافظ:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

 

 صائب تبریزی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

 

هر آن کس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

 شهریار:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

 

هر آن کس  چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

 

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را

 

محمد عیادزاده:

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

 

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

 

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً

که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

 

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را

فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟

 

 




ادامه مطلب ...


یکشنبه 24 آذر 1392
:: 11:58 ::  نويسنده : حمیدرضا زارعی

سلام دوستان امروز یه کم حال و حوصله به علاوه ی مقداری دل و دماغ داشتم پس سعی کردم که مطالبمو یه جورایی بهتر از هر روز انتخاب کنم و بیشتر وقت بذارم

امیدوارم که بپسندین و اگه کم و کاستی بود به بزرگواریه خودتون ما رو ببخشید و بهم خبر بدید وانتقاد سازنده هم یادتون نره...

 

آدم حسابی نیستم
اشتباه زیاد دارم
کامل هم نیستم
حتی غیرمعمولی هم نیستم
بعضی وقتا دیوونم
...شایدم همیشه ولی حداقل خودمم و خودم رو شبیه کسه دیگه ای نکردم

 

همیشه خودت باش!

...ﮐﭙﻲ ۱۰۰ﺗﻮﻣﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ نیست

 

اگر همه آرزوها برآورده میشدند ، هیچ آرزویی برآورده نمیشد

 

ای دل دیوانه ، بشنو این مرام زندگی ست
او که گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست

 

اگه بخوای جوری زندگی کنی که به کسی بدهکار نباشی ، آخرش یه زندگی به خودت بدهکار میشی …

 

وقتی عطرش یادت بمونه ، بدون که کَلَکِت کنده س !

 

 

ما مردمانی هستیم که به راحتی به هم دروغ میگوییم ولی بزرگترین معیارمون برای دوستی صداقته …

 

هر غلطی رو انجام دادن اسمش پایه بودن نیست ، خریته …

 

 

دختری از برادرش پرسید : عشق یعنی چی ؟
برادرش جواب داد : عشق یعنی تو هر روز شکلات من رو از کوله پشتی مدرسه ام بر می داری و من هر روز باز هم شکلاتم رو همونجا میگذارم …

 

نگران کفش های کهنه ام بودم ؛ یکی را دیدم پا نداشت !

 

 

بین اینهمه که جان آدم رابه لب میرسانند…تنها نام عزرائیل بد در رفته است…

 

 

میان مرغان مهاجر ، آنکه در انتهاست شاید ضعیف ترین باشد اما او دلبسته ترین است !

 

 

اختلاف طبقاتی ؛ یعنی :
یک طرف زنی برای اجاره خانه ، کلیه اش را میفروشد !
 طرف دیگر زنی به خاطر زیبایی ، کلیه بدنش را عمل میکند !

 

 

زندگی سزای کسی ست که به شکم مادرش لگد میزند !!!

 

 

 

خدایا حسش نیست ، تو خودت جریانو میدونی دیگه ؟!
پس آمین …

 

 

بهتره نداشته باشمت!تا اینکه داشته باشم و ندانم با چندنفر شریکم...

 

 

روزگاریست  ! همه از هم دورند , همه از هم بیزار

نا رفیقی باب است

نامردان بسیار 

سهراب؟ 

کاش میگفتی که

"خانه دوست کجاست؟!"

 

 

من باکناریت….کنارنمیام…..کنارمیروم

 

 

قبل رفتن به جهنم این دیالوگ را خواهم گفت : خدایا ببخش که ناامیدت کردم …

 

 

یه سفره ی ساده نه آب پرتقال و نه نوشیدنی های بالا شهری که چایی خودمون ؛ رنگارنگی سفره مهم نیست ، مهم چندنفری هستن که دورش نشستن ، پر از عشق ، پر از محبت …
چایی تلخ رو که با عشق دم کنی ، شیرین ترین نوشیدنی دنیا میشه حتی بدون قند !

 

 

 

هرچه آید به سرم باز بگویم گذرد
وای از این عمر که با میگذرد ، میگذرد

 

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی

آدمااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در مقابل یک فرد معلول با سرعت کم راه بروید !
در مقابل مادری که فرزندش رو از دست داده بچه تون را نبوسید !
در مقابل یک فرد مجرد از عشقتون نگید !
و خلاصه …
در برابر کسی که نداره از داشته هاتون مغرورانه حرف نزنید !!!

 

 

اگه یه نفر بهمون خیانت کنه ازش متنفر میشیم اما اگه یه نفر به خاطر ما به یه نفر دیگه خیانت کنه عاشقش میشیم … خیلی جالبه !!!

 

 

دم زندگی گرم یه عمره داره بدون گارنتی مارو سرویس میکنه !

 

 

گاهی شما آگاه نیستید از میزان تاثیر لبخندتان بر کل روز یک نفر؛
آگاهی‌های خود را بالا ببرید.

 

 

آدما را به اندازه لیاقتشون دوست بدار و به اندازه ظرفیتشون ابراز کن

 

 

کاش شعور یک عده برسه نر بودن یک جنسیت است و مرد بودن یک هویت؛ زیادند دخترانی که نر نیستند ولی خیلی مرد هستن

 

 

پدر همون کسی هست که لرزش دستش دیگه چیزی از چای تو استکان باقی نگذاشته ولی بهت میگه به من تکیه کن
و تو انگار کوه رو پشتت داری !!!

 

 


آدما رو اونقدر برای خودت بزرگ نکن که دســت نیافـــــتنی بشن !
بعضیا رو که ما می پرســــتیم ،
یه سری دیگه آدم هم حســــاب نمی کنن ...

 

 

بهتر است دهان خود را ببندید و ابله به نظر برسید تا اینکه آن را باز کنید و همه ی تردید ها را از میان ببرید

 

 

آرزویی بکن ... گوش های خدا پره از آرزو و دستاش پره از معجزه.. آرزو کن ... شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشه.

 

 

وقتی داری یواشکی یه غلطی میکنی.... علاوه بر چپ و راست، بالارم یه نیگا بنداز!

 

 

 


 




یکشنبه 17 آذر 1392
:: 12:26 ::  نويسنده : حمیدرضا زارعی

 

 

تنها بودن قدرت می خواهد ،

و این قدرت را کسی به من داد ،

که روزی می گفت تنهایت نمی گذارم …

 

 

تقصیر تونیست

 

مقصر معلم دستور زبان فارسی بود

 

که به من نگفت

 

"من" باهر "تویی" "ما" نمیشود!

 

لامصب از سگ وفادار تره این ” تنهایی ”
تنهاش که میذاری میری تو جمع
کلی میگی میخندی
بعد که از همه جدا شدی
از کنج تاریکی میاد بیرون
وا میسه بغل دستت دست گرمشو میذاره رو شونت
بر میگرده در گوشت میگه
خوبی رفیق؟
بازم خودمم و خودت …

 

 

ساعتها زیر دوش به کاشی های حمام خیره می شوی

 

غذایت را سرد می خوری ناهار ها نصفه شب ، صبحانه را شام!

 

لباسهایت دیگر به تو نمی آیند، همه را قیچی می زنی!

 

ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی!

 

شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد!

 

تنهائی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست…

 

روزهای من اینگونه و شبهایم اصلاً نمیگذرد.

 

 




چهارشنبه 13 آذر 1392
:: 16:46 ::  نويسنده : حمیدرضا زارعی

عشق یعنی آنجا که دهانها جسارت گفتن ندارند قلب ها می زنند زیر آواز !
.
.
تسبیحی بافته ام
نه از سنگ
نه از چوب
نه از مروارید
بلور اشکهایم را به نخ کشیده ام تا برای شادمانیت دعا کنم !
.
.
اتفاقِ عشق بینِ من و توست ، نگران نباش ! هیچ اتفاقی اتفاقی نیست …
.
.
گفتم برایت میمیرم
تو خندیدی ولی من ، از همان روز تا کنون دیگر برای خودم زندگی نکردم …
.
.
وقتی سردم میشود کافیست حریر نازک خیالت را دور تا دور خودم بپیچم ؛ تا ابد گرم گرمم …

.
من از چشمان “تو” چیزی نمی خواهم به جز گاهی نگاهی …
.
.


پیش از تو همه را با معیارهایم می سنجیدم !
بعد از تو همه را با تو می سنجم حتی معیارهایم را …

.
.

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺪﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺍﻣﺎ ﻧﺘﻮﻧﯽ ﺗﺮﮐﺶ ﮐﻨﯽ !
.
.


تو برایم چون منشوری … در سفیدی خیالم بیا و خیالم را تجزیه کن ؛ رنگین کمان نگاهت خواهم شد !
.
.

چه با قاطعیت حکم میدهی که “حواست رو جمع کن” و من میمانم که چطور جمعش کنم وقتی تمامش پیش توست !
.
.


دلم میخواد فریاد بزنم بگم : من مترسک خاطرات تو نیستم ، درست مثل دیوانه ای که اصرار دارد بگوید : من دیوانه نیستم !
راستی ! گفته بودم ؟ “من دیوانه نیستم”
.
.


آغوش گرمم باش ؛ بگذار فراموش کنم لحظه هایی را که در سرمای بی کسی لرزیدم !
.
.

مرا حبس کن در آغوشت ؛ من برای حصار بازوان تو مجرم ترین زندانی ام !
.
.

بی خیالت که میشوم ، در کوچه های علی چپ دنبال دلم می گردم !
.
.

گرمایی بوده ام همیشه اما بین خودمان بماند ، سرمایی میشوم وقتی پای آغوش تو در میان باشد !
.

 

.
با فنجانی قهوه هم میتوان مست شد اگر کسی که باید باشد باشد !
.

 

.

ﮐﺎﺵ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻣﺎﺭﻭ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺳﻤﺘﻮ ﺻﺪﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﻦ !
.
.


خواستم هرچه را که بوی تو میداد بسوزانم ؛ جانم آتش گرفت !
.

 

.
می ترسم کسی نه خودت را ، که دوست داشتنت را از من بگیرد !
.
.


مهم نیست چقدر طول بکشد ، مهم این است که عشق واقعی همیشه ارزش انتظار را دارد !
.
.


عشق مثل پرواز است ، بالا رفتنش جسارت می خواهد ، بالا ماندنش لیاقت !
.
.


قندان خانه را پُر کردم از حرفهایت
تو که می دانی من چای را تلخ دوست ندارم
هوس فنجانی دیگر کرده ام ؛ کمی بیشتر بمان !
.

 

.
در خواب هم راحتم نمی گذاری ، بی خبر می آیی ، صدایم می کنی … تا چشم باز میکنم ، باز نیستی !
.

 

.
دستم را بگیر و مرا به دور دست هایی ببر که در دسترس هیچ دستی نباشم …




چهارشنبه 06 آذر 1392
:: 17:11 ::  نويسنده : حمیدرضا زارعی

 

خیلی وقته که برای دیدن تو ، اول باید چشمهایم را ببندم . . .

 

 

اونقدر مهربون بودم که حالا باید به خیلیا ثابت کنم که من احمق نیستم !

 

 

 

بدترین حسه دنیا اینه که بدونی کسی که دوسش داری همون اندازه یکی دیگه رو دوس داره !

 

 

 

این که عادلانه نیست !
من ،‌ مدام دست تو را بگیرم ، تو ، مدام مرا دست کم بگیری !

 

 

 

از گدایی پرسیدند :
بدبخت تر از تو کسی هست ؟
خندید و گفت : آری ، عاشقی که به عشقش نرسد !

 

 

 

درد می کشم ، درد
هم تلخ است هم ارزان
هم گیراییش بالاست
هم اینکه تابلو نمی شوم و رفیقی که مرا به درد معتاد کرد ناباب نبود ، اتفاقا باب باب بود فقط نگفته بود که ماندنی نیست ، همین !

 

 

 

اونایی رو دوست داشته باش که توی زندگیت نقشی داشتن !
نه اونایی که برات نقش بازی کردن . . . !

 

 

من آدم نمی شوم !
لبخندت خرم می کند و دوریت سگم !

 

 

 

دلم دیگر به زندگی گرم نیست
مادر می‌گوید : باید کمی به خودت برسی !
اما چگونه ؟ وقتی از هر طرف میروم به تو می‌رسم ؟!

 

 

 

لحظاتی هست که هیچ چیز این زندگی قانعت نمی کند و فقط و فقط نیاز به اندکی مردن داری !

 

 

 

دیوانه میکند مرا !
شباهت این روزها با روزهایی که وعده میدادی !

 

 

 

لغت نامه هاى دنیا را باید آتش زد !
جلوى واژه ى نبودن نوشته اند : “ عدم حضور شخصى یا چیزى ” ؛ همین !
چقدر نبودن تو را ساده فرض مى کنند ؟!

 

 

 

 

دلم را هنگامی غم می گیرد که نگاهم به دستان گره خورده ی دو آدم خیره می ماند !

 

 

 

چقدر دوستت داشتم . . .
چقدر نفهمیدی . . .
نمی گویم زیباترین اما . . .
تو ، مهربان ترین آدم زندگیت را از دست داده ای . . .

 

 

 

به اندازه تمام بودنت ، بعد از رفتنت ، نابودم کردی !

 

 

 

بالاخره خنده های یک نفر باید چیزی را آب کند . . .
یا خنده های تو قند را یا خنده های من غم را !

 

 

 

 

آلزایمر می‌تواند بهترین بیماری جهان باشد تا هر ثانیه یادم نیفتد که نیستی !

 

 

 

 

حرف های دلم را هرگز کسی نمیفهمد ، فقط روزی مورچه ها خواهند فهمید !
روزی که در زیر خاک گلویم را به تاراج میبرند . . .

 

 

 

تا جایی که من یادم می‌ آید ، تو ترکم کرده ای !
پس چرا استخوان‌هایِ من از درد تیر می‌کشند !

 

 

 

 

غمگینم ؛ مثل دختری که عاشق سرباز دشمن شده است . . .




سه‌شنبه 05 آذر 1392
:: 15:37 ::  نويسنده : حمیدرضا زارعی
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران