ای سکوت ای مادر فریادها
گم شدم در این هیاهو گم شدم،
تو کجایی تا بگیری داد من؟
گر سکوت خویش را میداشتم،
زندگی پر بود از فریاد من!
|
درباره وبلاگ "مجنون" که شدی،حال مرا میفهمی... "لیلا"ی تمام قصه ها نامردند... موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها دوستانه ها . . . . . . . آری که چه بی رحمانه آمده است که بماند برای همیشه . . . . . . . . . . . . . . . . . . . غم تو در دل من. . . . . . . . . . . . ذهن را درگیر باعشقی خیالی کرد و رفت
جمله های واضح دل را سوالی کرد و رفت چون رمیدن های آهو ناز کردن های او دشت چشمان مرا حالی به حالی کرد و رفت کهنه ای بودم برای دست های این و آن هرکسی مارا به نوعی دستمالی کرد و رفت ابرهم در بارشش قصد فداکاری نداشت عقده در دل داشت روی خاک خالی کردو رفت
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر می کنم این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد نه وصل ممکن نیست !!! همیشه فاصله ای هست...
مگر تو باران را دوست نداشتی ..؟برگرد و ببین آسمان چشمانم را برایت بارانی کردم... کجایی ... ؟ هی پشت این گوشی جای شماره ، گریه ام را میگیرم ... برگرد و نگاه کن از من چه ساخته ای! ویرانه ای از پوست و استخوان...
شنبه 15 تیر 1392 :: 11:06 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
گاهی دلم می خواد خودم رو بغل کنم!
این روزها تلخ می گذرد ، دستم می لرزد از توصیفش ! یکشنبه 12 خرداد 1392 :: 16:26 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
خوش به حالش چه راحت خوابیده...
عجب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دریاچه صورتی
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 :: 10:00 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس دیدم به خواب حافظ، توى صف اتوبوس گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى گفتم: چگونهاى؟ گفت: در بند بىخیالى گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى گفتا که: مىسرایم شعر سپید بارى گفتم: ز دولت عشق ؟ گفتا که: کودتا شد گفتم: رقیب ؟ گفتا: بدبخت کله پا شد گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟ گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟ گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟ گفتا: خریده قسطى تلویزّیون به جایش گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره گفتا: شده پرستار یا منشى اداره گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل گفتا: که دست خود را بردار از سر دل گفتم: ز ساربان گو با کاروان غمها گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى گفتا: پژو دوو بنز یا گلف تُک مدادى گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره گفتا: به جاى هدهد دیش است و ماهواره گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد گفتا: به پست داده ، آوُرد یا نیاوُرد ؟ گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى گفتا که: ادکلن شد در شیشههاى رنگى گفتم: سراغ دارى میخانهاى حسابى گفت: آن چه بود از دم گشته چلوکبابى گفتم: بیا دو تایى لب تر کنیم پنهان گفتا: نمىهراسى از چوب پاسبانان گفتم: شراب نابى تو دست و پات دارى گفتا: به جاش دارم وافور با نگارى گفتم: بلند بوده موى تو آن زمان ها گفتا: به حبس بودم از ته زدند آن ها گفتم به لحن لاتی: «حافظ ما رو گرفتى ؟» گفتا: ندیده بودم هالو به این خرفتى
دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 :: 09:58 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
يک پسر کوچک از مادرش پرسید؟ چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من یک زن هستم. پسر بچه گفت: من نمی فهمم. مادر گفت: تو هیچگاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید: چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای هیچ چیز گریه می کنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمیدانست که چرا زنها بی دلیل گریه می کنند. یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 :: 18:06 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
مست شد...
خواست که ساغر شکند!
وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست … بیهوده انتظار تو را دارم هر چند اینجا بهشت شاد خدایان است بی تو برای من خانه ات زيباست نقش هايت همه سحرانگيز است پرده هايت همه از جنس حرير خانه اما بي عشق ، جاي خنديدن نيست جاي ماندن هم نيست بايد از كوچه گذشت به خيابان پيوست و تكاپوي كنان عشق را بر لب جوي و گذر عمر و خيابان جوئيد عشق بي همهمه در بطن تحرك جاريست ***** تن تماميت زيبايي پيراهن نيست مهرباني با تن، مثل يك جامه بهم نزديكند و اگر ميخواهيم روزهامان همه با شبهامان طرحي از عاطفه با هم ريزند گاهگاهي بايد به سر سفرهء دل بنشينيم قرص ناني بخوريم از سر سفرهء عشق گامهامان بايد همهء فاصله ها را امروز كوتاه كنند و سر انگشت تفاهم هر روز نقب در نقب دري بگشايد دري از عشق به باغ گل سرخ "و بينديشيم بر واژهء "دوستت دارم سال ها تکراری تر از همیشه و لحظه هایی که که می گذرد اما به سختی بهار پائیز گونه ام مبارک از جریمه های نانوشته که بگذریم سلمانی و ساعت و سیب سکه و سلام و سکوت و سبزی صدای بهار هفت سین سفره ی من بود بچه که بودم دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید بچه که بودم تنها ترس ساده ام این بود که سه شنبه شب آخر سال باران بیاید بچه که بودم آسمان آرزو آبی و کوچه ی کوتاهمان پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود ز ریشه کندن این دل تبر نمیخواهد نه سلامم سلام، نه قیامم قیام دل اگر نشکند به چه ارزد نماز نه به جانم شرر، نه به حالم نظر نه به خود آمدم، نه ز خود میروم همه جا زمزمه است، همه جا همهمه است نبرد غیر اشک، دل ما را به راه نشوی تا حزین هله با مِی نشین به سر آمد اجل، نسرودم غزل هله امشب ببر به حبیبم خبر هله از جانِ جان، چه نوشتی؟ بخوان ! بِبَریدم به دوش، به کوی میفروش ديديم، ولي ديدن دنيا به چه قيمت خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار با تار و پود این شب باید غزل ببافم وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست بار ترانه ها را از دوش عشق بردار بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست غمدیده ترین عابر این خاک منم من جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا مانند کویری که در آن قافله ای نیست می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست آهنگ اشتیاق دلی درد مند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت تو آسمان آبی آرامو روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب اما گویا سپری شد، بی آنکه بدانم آتش شمع چندمین سال زندگی ام را به خاموشی سپردم پ.ن:
سهشنبه 10 اردیبهشت 1392 :: 09:52 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
کاش غم و غصه هم قیمتی داشت ،
ساقه شکستن، قانون طوفـــان است تو نسیـــم باش و ... نوازش کن ...
تو را از خاطره ها چــه قانــون ناعــادلانــه ای ! برگرد........... دوست داشتن یعنی شب کهـ میشود یـڪ نـخ آرامش دود مـﮯکنم ! شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند. تـــ و چـ ـ ه میـدآنی مـَن چـــندبآر بغـــض کـــردم خاطرات خیلی عجیبند !!! میگفتند: " مثل ِ دبستان که برای ِ حساب کردن ... می نویسم که تو بخوانى، اما حیف ! رسم این قبیله همین است روزگارا: خوش آمــ‗__‗ـدی.. دوشنبه 09 اردیبهشت 1392 :: 10:32 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
سلام با یه مطلب سنگین دیگه چطورین؟ کاش کسی یاد معلم ها می داد : دخترک طبق معمول هر روز، جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد:
. گاهی نیاز است دکتر به جای یک مشت قرص، برایت فریاد تجویز کند… هیچ قــــطاری از این اتــــاق نمی گذرد
من اینجــــا نشسته ام و با همین سیـــــ ـگار قــــطار می آفرینم نمی شنـــوی …!؟ سرم دارد سوتــــــ ــ ـ می کشد …
زیر باران اگر دختری را سوار کردید جای شماره به او امنیت بدهید… . . .
چقدر خوشحـال بـود شیطــان . . . همه رو صدا زدم ؛ . . . چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی . . .
بیستون کنده شده و عشق به جایی نرسید ، دیگر از تیشه فرهاد بدم می آید ! … دل کندن اگر آسان بود ، فرهاد بجای بیستون دل میکند! . . . اینجا جاییست که . . . . . .
تقصیر تو نیست، مقصر معلم دستور زبان فارسی بود:
به من نگفت که من با هر تویی ما نمیشود!
.
.
.
ای دل بی ارزش !
لامـــصب.................یاد بگیر !
اگه کسی بهت گفت دوسِتـــــــ دارم لزوما به این معنی نیست که کَسِ دیگه ای رو دوست نداره...!
.
.
.
دوستت دارم هایت را باور می کنم درست مثل امضای آخر نامه هایت که می گویی خون است... اما طعم آب انار می دهد خـــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــدایا… . .
یکشنبه 08 اردیبهشت 1392 :: 09:41 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
شگرد پسرک در برابر نادر شاه
انتخاب همسر شاهزاده دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
پنجشنبه 05 اردیبهشت 1392 :: 11:07 :: نويسنده : حمیدرضا زارعی
|